حیات سیاسی

حيات سياسي
قبول محروميّت و تبعيد (در دفاع از دين و انقلاب)
عافيت خواهى و رفاه طلبى، گذشته از آن که آفتى است براى فکر و انديشه عالمان و انديشمندان، و در بسيارى از موارد به آنان اجازه نمى دهد که حق را آن گونه که هست و باطل را آن گونه که هست ببينند و تشخيص دهند و تفسير نمايند، در موارد زيادى نيز، آفتى است براى اقدام و عمل، يعنى پس از تشخيص درست و درک به جا، جرأت اعلان و شهامت اقدام را نيز سلب مى کند.
چه بسيارند کسانى که تا زمانى حاضرند بنويسند و تحليل کنند و حرف خود را بزنند که به آب و نان و رفاه و حضورشان در جمع خانه و خانواده، و بود و بقايشان در وطن و کاشانه، صدمه اى وارد نشود، امّا آن گاه که احساس خطر کنند و مقولات ياد شده را در معرض زوال ببينند، از اصلى ترين رسالت دينى که «بى قرار بودن در مقابل ظلم و بى عدالتى ها و فرياد کشيدن در برابر بدعت ها و افسادها و اضلال هاست» دست مى کشند و دم فرو مى بندند.
در مقابل، فرهيختگان و فرزانگانى را در طول تاريخ سرخ تشيّع و خصوصاً در ادوار متأخّر و بالأخص در قرن معاصر، مى بينيم که با قلم و بيان، سنگر بيدادگرى و اصلاح خواهى و افشاگرى در مقابل بيداد و اضلال را پاس داشتند، و با قبول خطر و استقبال از جلاى وطن و دور شدن از فضاى بسته رفاه طلبى و آسايش خواهى و رفتن تا مرز شهادت، اثبات کردند که در راه دفاع از دين و کيان مسلمين حاضرند همه هستى خويش را فدا کنند و هرگونه محروميّتى را بپذيرند.
مرزداران و ديدبانانى که در حديث معروف اهل بيت عصمت آمده است: «علماء شيعتنا مرابطون بالثغر الذى يلى ابليس و عفاريته، يمنعونهم عن الخروج على ضعفاء شيعتنا; علماى شيعيان ما مرزبانان و ديدبانانى هستند که شکاف هاى نفوذى شيطان و سربازان او را مى بندند و مانع هجوم آنان بر ضعفاى شيعه مى شوند» روايت ديگرى، مرگ عالِم را شکافى معرّفى مى کند که هيچ چيز آن را پر نمى کند )ثلم فى الاسلام سلمة لايسدها شىء( و در ادامه آن آمده است: «لأنّ المؤمنين الفقهاء حصون المسلمين کحصن سور المدينة لها; اين شکاف به اين جهت است که مؤمنان فقيه، دژهاى مسلمين اند و همانند حفاظتى که ديوارهاى يک شهر نسبت به شهر دارد، مومنان را حراست مى کنند«.
باز هم خداى را شاکريم که استاد فرزانه ما، از اين توفيق عظيم نيز بى نصيب نبودند و در بحبوهه اختناق و انقلاب، در برابر بيداد، غرّيدند و پس از جسارتى که در روزنامه اطلاعات آن روز در حقّ امام راحل عظيم الشأن قدّس سرّه روا داشته شد، سخنرانى صريح و تندى را ايراد فرمودند که نتيجه اش هفت ماه تبعيد و دورى از حوزه علميّه و وطن شد.
خاطرات هفت ماه تبعيد به قلم خودِ استاد
استاد در انقلاب اسلامى حضور فعال داشتند و به همين دليل چند بار به زندان طاغوت افتادند و به سه شهر (چابهار) ، (مهاباد)، (انارک) تبعيد شدند و در تدوين قانون اساسى در خبرگان اول، نقش مؤثرى داشتند. 
چه زيباست که زمام قلم را در اين رابطه، به دست خود «استاد» بسپاريم و مقاله «خاطرات 7 ماه تبعيد» ايشان را که با قلم توانمند خودشان در سال 1357 به رشته تحرير درآمد و در روزنامه کيهان به چاپ رسيد را مرور کنيم:
»لازم است خاطرات تبعيد را به نقاط مختلف «چابهار» در جنوب، و «مهاباد» در شمال و «انارک» در قلب کوير، و سفر 7 هزار کيلومترى که بين تبعيدگاه ها کردم و آن چه را در نقاط مختلف مملکت ديدم، و سخنانى که با افراد و شخصيّت هاى مختلف از «علماى حنفى مذهب» بلوچ گرفته، تا «دانشمندان کرد شافعى» و طبقات مختلف مردم داشتم، خدمت شما عزيزان بازگو کنم، تا از لابلاى آن، به علل ناآرامى ها و انفجارهاى اجتماعى اخير پى ببريد و بدانيم سرچشمه اصلى در کجاست. قبلاً اجازه مى خواهم مقدّمه کوتاهى در اين جا بياورم، سپس وارد اصل موضوع شوم و خداوند بزرگ را گواه مى گيرم که جز حق ننويسم و از هرگونه بحث غير منطقى پرهيز کنم.
ريشه هاى انقلاب
مملکت ما پس از دگرگونى هاى ماه هاى اخير وارد مرحله اى از تاريخ خود شده که بازگشت به عقب براى آن ممکن نيست، هر چند نيرومندترين عوامل براى اين عقب گرد تلاش کنند.
اين يک واقعيّت است، اين يک ضرورت تاريخى است که همه بايد به آن اعتراف کنيم.
براى پى گيرى علل اين انقلاب و دگرگونى همه جانبه، و يا به تعبير بعضى ناآرامى و شورش! و يا هر چه آن را بناميم غالباً سعى مى شود از زاويه خاصّى به آن بنگرند، و به همين دليل به نتايج محدود و ناچيزى دست مى يابند چرا که نتايج کلّى را فقط با يک ديد کلّى و بررسى همه جانبه مى توان دريافت.
در بحث هاى محدود، گاهى «عوامل جنبى حوادث» به جاى «عوامل اصيل» مى نشيند، و عوامل اصلى به دست فراموشى سپرده مى شود.
بعضى تنها روى مساله «فساد و سوءاستفاده هاى کلان غارتگران از بيت المال» توسّط عدّه اى که روزى مصدر کار بودند انگشت مى گذارند، و آن را عامل اصلى ناآرامى ها مى شمارند، ولى با اعتراف به وجود سوءاستفاده هاى بزرگ در دستگاه ها که با ارقامى نجومى بايد از آن سخن گفت، هرگز نمى توان آن را عامل اصلى شمرد، چرا که اين سوءاستفاده ها در اين مقياس وحشتناک تنها براى گروه هاى خاصّى روشن بود، نه براى عموم، هرچند حالا به تدريج عمومى و همگانى مى شود، و مثلاً مى فهميم بيش از 5 ميليارد تومان تنها در اختيار يک نفر قرار گرفته است و مانند آن، به علاوه بيگانگى ميان «دستگاه حکومت» و «مردم» به آن پايه رسيده که مى گويند براى ما چه تفاوت مى کند، اينها بيت المال را بخورند يا آنها؟
بعضى ديگر که مى خواهند خود را از عوامل اصلى دور نگه دارند، تنها روى مسأله فساد و رشوه خوارى و کاغذبازى و بوروکراسى - به عنوان علّت اصلى ناآرامى ها- تکيه مى کنند، در حالى که خوب مى دانيم سال ها است اين وضع در مملکت ما وجود دارد، و همه مردم هم از آن با خبرند و به آن معترض بوده و هستند، ولى اين موضوع هر قدر مهم باشد چيزى نيست که مردم هزاران قربانى براى آن بدهند.
افزون بر اين: ناآرامى هايى که حتّى محصّلين مدارس را در سراسر کشور در برگيرد، همان ها که نه سروکار با ادارات دارند و نه توجّهى به بلاى رشوه خوارى و کاغذ بازى، چيزى نيست که تنها از فساد ادارى سرچشمه گيرد.
کمى حقوق کارمندان، مشکلات مسکن، مشکلات اعزام دانشجو، تورّم، تبعيضات ناروا، نيز همانند مسائل ادارى، يا سوءاستفاده از بيت المال (با تمام اهمّيّتى که دارند) گوشه کوچکى از علل اين «انفجار عظيم اجتماعى» را تشکيل مى دهند، ولى ريشه اصلى را بايد در جاى ديگرى جستجو کرد.
اميدوارم در لابلاى شرح اين سفر پرماجرا و آن چه را با چشم خود ديدم و از زبان گروه هاى مختلف مردم شنيدم عوامل اصلى را به روشنى بيابيم.
... شب 18 ديماه بود که تلفن ها در قم به صدا در آمد: آقا، مقاله روزنامه اطّلاعات را به قلم رشيدى مطلق (که بعدها معلوم شد نويسنده اصلى مقاله چه کسى بوده که از رشادت مطلق کمترين بهره اى نداشته) مطالعه کرده ايد؟
راستى هتّاکى و رسوايى را به آخرين حد رسانده... آيا فردا دروس حوزه علميّه تعطيل است؟... و فردا صبح بود که نخست حوزه علميّه قم، و سپس بازار قم تعطيل شد. و فضلا و طلاب علوم دينى به عنوان اعتراض به خانه هاى مراجع در گروه هاى کاملاً منظم رو آوردند، و چهره شهر به کلّى دگرگون شد، و به اين ترتيب نخستين جرقّه انقلاب در فضاى قم آشکار گرديد. جرقّه اى که هيچ کس باور نداشت اين قدر توسعه يابد و سراسر مملکت را فرا گيرد و دامنه آن به خارج نيز کشيده شود.
در اين که مقاله مزبور که در آن به زعيم بزرگ و پيشواى عاليقدر حضرت آيت اللّه العظمى خمينى (دامت برکاته) توهين و اسائه ادب شده بود چيزى نبود که براى کسى قابل تحمّل باشد، شکّى نيست، ولى مهم اين است که بدانيم در پشت آن جرقّه، مخزن باروتى نهفته شده بود که اين جرقّه يکباره آن را شعلهور ساخت، دمل چرکينى در پيکر اجتماع وجود داشت که نتيجه ساليان دراز، خفقان و زورگويى و بى عدالتى، بى اعتنايى به خواستهاى مردم، ظلم و دروغ و نابسامانى هاى ديگر بود که در انتظار نيشتر نيرومندى بود، و به هنگامى که نيشتر فرود آمد فرياد و فغان از تمام اين پيکر برآمد و آن چه در درون نهفته بود بيرون ريخت!
روز 18 ديماه روز پرهيجانى در قم گذشت، و همه مراجع قول دادند براى رفع اين توهين اقدام کنند، روز بعد کار بالاتر گرفت، و سيل جمعيّت افزونتر شد، آن روز برنامه اين بود به خانه هاى «اساتيد حوزه علميّه» بروند و چنين شد، از جمله سراغ اين جانب در مدرسه اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمدند، داخل و خارج مدرسه و خيابان از جمعيّت موج مى زد و من در سخنرانى کوتاهى که کردم نخست از يکپارچگى و وحدت جمعيّت، و مشت محکمى که مردم بر دهان نويسنده مقاله و همفکران او زده بودند تشکّر کردم و گفتم با اين کار نشان داديد اين گونه هتّاکى ها بعد از اين بدون جواب نخواهد ماند، و به اين ارزانى که آنها گمان مى برند تمام نخواهد شد!
سپس اضافه کردم اگر بزرگ قومى را اين چنين هتک کنند، چه احترامى براى ديگران مى ماند «اگر بايد بميريم همه با هم بميريم، و اگر بنا هست زنده بمانيم همه با هم زنده بمانيم!».
اين جمله که بعد براى بسيارى شکل شعار به خود گرفته بود يکى از اسناد معتبر! تبعيد من به چابهار بود و رئيس امنيّت قم آن را به عنوان دعوت به قيام بر ضدّ امنيّت تفسير مى کرد!
به هر حال آن جلسه تمام شد، امّا عصر، هنگامى که طلاّب و جوانان از خانه اساتيد با آرامش کامل و حتّى بدون کوچک ترين شعار  (چون آن روز نه تنها شکستن شيشه ها معمول نشده بود هنوز شعارهاى خيابانى نيز در کار نبود) باز مى گشتند، مورد هجوم مأموران پليس واقع شدند و براى نخستين بار در اين حوادث خون عدّه اى بى گناه سطح خيابان را رنگين ساخت!
مأموران امنيّتى قم، براى تبرئه خود از اين خشونت و کشتار بى سابقه، طبق معمول دست به کار پرونده سازى شدند و طبق رأى «کميسيون امنيّت اجتماعى» که زير نظر فرماندار و چهار تن ديگر از رؤساى ادارات تشکيل مى گرديد اين جانب و شش نفر ديگر آقايان در حوزه علميّه قم و چند نفر از تجّار محترم بازار را محرّکين اصلى اين حادثه معرّفى کردند و حکم تبعيد سه ساله (حدّاکثر تبعيد) را براى همه صادر فرمودند!
رئيس ساواک قم هنگامى که در اطاقش به من اعلام کرد بايد به تبعيدگاه بروم، گفتم اى کاش آن کس که اين حکم را صادر کرده اين جا بود با او سخن مى گفتم.
بى تأمّل گفت: آن کس منم! بفرماييد... (و آن جا مفهوم کميسيون امنيّت اجتماعى را فهميدم(.
گفتم: هر حادثه اى را به ما نسبت دهيد اين حادثه را خودتان آفريديد، و همه مى دانند، مگر شما وکيل مدافع آن مقاله نويس هستيد؟ خاموش کردن اين آتش راه ساده اى داشت، مى آمديد از آن مقاله عذرخواهى مى کرديد و مى گفتيد آن نويسنده غلط کرده، جبران مى کنيم، چرا به خاطر اعتراض قانونى مردم به يک نويسنده مزدور، مردم را به گلوله بستيد؟ گفت: واقع اين است که ما هم نفهميديم به چه منظور آن را نوشته اند؟ و چه کسى نوشته؟... به هر حال مطلب از اينها گذشته بفرماييد... (به سوى تبعيدگاه).
گفتم کجا؟
گفت: بعداً روشن مى شود.
در اين اثنا مأمورى از در وارد شد و گفت قربان آقاى... (يکى از مقام هاى قضايى را نام برد) با توقيف آن سه نفر موافقت نکرده (معلوم نشد کدام سه نفر را مى گويد)
رئيس ساواک (بدون اعتنا از اين که من شاهد و ناظرم) با عصبانيّت گفت، غلط کرده! من مى گويم توقيفشان کنيد!... (و اين جا بود که صحنه ديگرى از حکومت مطلقه ساواک را بر همه دستگاه ها با چشم ديدم و به «دموکراسى ساواکى» آفرين گفتم!)
دروغ بزرگى به نام حقوق بشر
نقض صريح و مکرّر حقوق بشر از دردناک ترين خاطراتى است که تاريخ معاصر مملکت ما به خاطر دارد در حالى که (مادّه اوّل) «اعلاميّه جهانى حقوق بشر» به عموم جهانيان توصيه مى کند که نسبت به يکديگر با روح برادرى رفتار کنند و «مادّه پنجم» تأکيد مى کند که «احدى را نمى توان تحت شکنجه، و يا مورد مجازات، و رفتارى ظالمانه و يا بر خلاف شئون انسانيّت قرار داد»، و از آن بالاتر در برنامه حکومت اسلامى که جامعه روحانيّت مخصوصاً امام خمينى روى آن تکيه دارند، نهايت اهمّيّت به اين موضوع داده شده، ولى در محيط ما اين مسأله به صورت بازيچه مضحکى درآمده است و هر روز شاهد صحنه هاى تازه اى از نقض صريح اين حقوق بوده ايم.
نمونه اى از آن را در طرز فرستادن تبعيديان به تبعيدگاه ذيلاً ملاحظه مى کنيد:
شب بود هوا به شدّت سرد، و کاملاً تاريک شده بود، يک کاميون ارتشى در کنار ژاندارمرى (قم) در انتظار من و دو نفر ديگر از آقايان بود، و براى هر نفر، دو مأمور مسلّح تعيين شده بود، و چون وضع قم به شدّت ناآرام بود براى بيرون بردن ما زياد عجله نشان مى دادند.
هنگامى که با 6 مأمور مسلّح به محلّ «پليس راه قم - اراک» رسيديم، برف باريدن گرفت. در اين جا مى بايست توقّف کنيم تا ماشين هاى عبورى فرا رسد، و هر کدام به سوى مقصد تعيين شده حرکت کنيم.
خواستيم در آسايشگاه پليس راه، تا فرا رسيدن ماشين عبورى بمانيم، جناب سروانى که شديداً ناراحت به نظر مى رسيد مخالفت کرد و گفت بايد در ماشين بمانيد و حتّى با سلاح کمرى، ما را تهديد کرد!
برزنت سقف و اطراف کاميون پاره بود و باد و برف به داخل ظلمتکده ماشين مى دويد، و شايد برودت هوا به چند درجه زير صفر رسيده بود، مأموران به نوبت پياده مى شدند و خود را در مرکز پليس گرم مى کردند، امّا من احساس کردم نشستن در ماشين خطرناک است خوب بود پياده مى شديم و در بيابان در زير برف راه مى رفتيم تا خون در بدنمان منجمد نشود، ولى موافق نبودند. آخرين فکرى که به نظرمان رسيد اين بود که در کاميون مرتّباً دست و پاها را حرکت دهيم تا از خطر انجماد رهايى يابيم، و فراموش نمى کنم که مدّتها آثار ناراحتى آن شب در يک دست من باقى بود.
ساعتى بعد در اتوبوسى که به مقصد اصفهان در حرکت بود احساس مى کردم بدنم که ميرفت منجمد شود کم کم دارد جان مى گيرد، مسافران اتوبوس با تمام وحشتى که از جفت تفنگ مأموران مسلّح داشتند - مخصوصاً پس از آن که مرا شناختند - از هرگونه همدردى دريغ نکردند، و اين صحنه، مسائل زيادى را به آنها مى آموخت.
شب در مسير «بم - ايرانشهر» راه را گم کرديم، و در بيراهه اى گرفتار شديم. ظلمت همه جا را فرا گرفته بود، و اثرى از جنبنده اى ديده نمى شد، و در فکر بوديم چه بايد کرد؟ قضا را چراغى از دور نمايان شد، معلوم شد اتوبوسى است که او هم از اين راه آمده، بيم آن بود که با اشاره ما توقّف نکند يکى از دو مأمور که کم کم با هم رفيق شده بوديم و آرام آرام او را مى ساختيم، گفت اسلحه در اين جا بدرد مى خورد، پائين پريد و تفنگ را سردست گرفت و جلو اتوبوس را سد کرد!
راننده و مسافران جا خوردند که چه خبر است؟ و چقدر خوشحال شدند، هنگامى که فهميدند ما فقط مى خواهيم راه را پيدا کنيم!
سرانجام معلوم شد ما اشتباهاً از راه خاکى زاهدان آمده ايم نه ايرانشهر!
راننده که جوان خامى بود مخالف بازگشت ما بود، ولى من اصرار داشتم که باز گرديم به خصوص که خطر تمام شدن بنزين نيز در ميان بود (لازم به يادآورى است که حتّى در بعضى از شاهراه هاى آن منطقه، در فاصله 350 کيلومترى يک پمپ بنزين هم وجود ندارد) به علاوه حدود 30 ساعت راه مداوم و بدون استراحت و خواب، اعصاب ما را از کار مى انداخت، مأمورين هم از پيشنهاد من به اين دليل که «آقا تجربه شان از ما بيشتر است»! حمايت کردند و به «بم» باز گشتيم.
سرانجام پس از حدود 50 ساعت راه پيمودن به بندر چابهار، در مرز پاکستان و در ساحل درياى عمان، يعنى دورترين نقطه کشور رسيديم، خسته و کوفته و بيمار گونه و در طول راه کراراً به ياد منشور جهانى اعلاميه حقوق بشر (و روز و هفته اى که در سال بدان اختصاص داده ايم( بودم! معلوم شد مأمورين ما هم دل پردردى از اوضاع دارند ولى بنا به اظهار خودشان راه فرار ندارند.
نخستين تبعيدگاه، چابهار
با اين که در نقاط ديگر برف مى باريد و بهمن ماه بود در چابهار از کولر استفاده مى کردند! امّا بومى ها که اکثرشان بلوچ هستند مى گفتند هوا سرد شده! گرما موقعىاست که از سرانگشتان انسان قطره قطره عرق مى چکد! و مغز سر را به جوش مى آورد، هوا شرجى مى شود و لباس ها خيس و از برگ درختان در هواى بدون ابر، مانند باران، آب فرو مى ريزد!
در گوشه و کنار و حتّى در داخل اين «شهر کوچک مرزى» زاغه ها و آلونک هايى به چشم مى خورد که نه برق داشت و نه آب، و نمى دانم با اين حال در تابستان چه مى کردند؟ امّا همان روزها در جرايد عصر تهران، که بر اثر بُعد راه، گاهى پس از يک هفته! به دست ما مى رسيد، خواندم: بنا هست در کنار بندر چابهار يک پايگاه عظيم دريايى بسازند و با آن، مجموعه پايگاه هاى سه گانه «هوايى» و «زمينى» و «دريايى» تکميل گردد. هزينه آن چهار ميليارد بود، هر چه بود مشهور در ميان مردم محل چنين بود که پايگاه در کنترات آمريکايى هاست و حتّى شرط کرده اند مجبور به استخدام يک کارگر ايرانى نباشند!
امّا معلوم نبود اين پايگاه عظيم، با آن هزينه سرسام آور، براى چه ساخته مى شد؟ و در برابر کدام دشمن سرسخت و عظيم بود؟ آن هم در منطقه اى که آب آشاميدنى نداشت و آب لوله کشى آن به قدرى شور بود که به هنگام شست شوى صورت، چشم را آزار مى داد!
در تمام اين شهر در آن روز، يک داروخانه موجود نبود، و تنها حمّام شهر بر اثر عدم پرداخت آب بها تعطيل شده بود! افرادى در آن جا بودند که شايد در تمام سال يک ميوه يا مختصر سبزى نمى خوردند. من هنگامى که ارقام سرسام آور اين بودجه هاى تسليحاتى را در اين مناطق فوق العاده محروم ديدم، در اين فکر فرو رفتم که تسليحات فوق العاده نظامى کشور ما به اين مى ماند که دور تا دور درختى را براى حفاظت، با زنجيرهاى محکم ببنديد، امّا درخت از درون بپوسد، و زير فشار زنجيرها فرو ريزد، پايه استقلال يک مملکت روى سلاح هاى مدرن نيست، روى ايمان و عشق و علاقه و دلبستگى مردم به آن آب و خاک است و اگر ما پيشرفته ترين سلاح ها را به قيمت بدبختىو سيه روزى مردم به دست آوريم، راه فنا را با دست خود هموار ساخته ايم، و اگر به جاى اين آهن پاره ها با رسيدگى به وضع مردم محروم اين مناطق، شعله عشق و ايمان را در دلهاشان بيفروزيم، با چنگ و دندان هم که باشد از تماميّت مملکت پاسدارى مى کنند!
بلاى استبداد و رياکارى
گفتم آب لوله کشى شهر چندان شور است که حتّى براى شستشو نيز دردسر دارد، و آب آشاميدنى را بايد با تانکرها يا بشکه هاى کوچک از نقاط دور و نزديک بياورند، يک روز ناگهان ديدم آب لوله کشى شيرين شده، اوّل گفتم شايد اشتباه مى کنم، چندبار مضمضه کردم، ديدم راستى شيرين است، صدا زدم از فرصت استفاده کنيد و فوراً ظرف هايى که براى ذخيره آب داريم بياوريد تا از آب شيرين پر کنيم، و چنين کردند، امّا شايد سه ساعت نگذشته بود که آب مجدّداً به شدّت شور شد! خيلى تعجّب کردم.
مرد محترمى که در همسايگى ما بود گفت تعجّب ندارد، حتماً يکى از شخصيّت ها، از مرکز آمده است که معمولاً براى ارائه اجراى پروژه آب شيرين، ذخيره آب شيرينى را که در اختيار دارند فوراً به درون لوله ها مى فرستند، امّا وقتى که بازديد تمام شد پيچ آن را محکم مى بندند!
گفتم: اين کار هر عيبى دارد يک حسن بزرگ هم دارد، لازم نيست شما هر روز پولى براى روزنامه خرج کنيد، بلکه صبح که از خواب برخاستيد آب لوله را مضمضه مى کنيد، اگر کاملاً شور بود مى فهميد امروز هيچ کس به شهرتان نمى آيد، ولى اگر کاملاً شيرين بود حتماً در انتظار يکى از شخصيّت هاى درجه يک باشيد و به همين نسبت اگر نيمه شور بود احتمال آمدن يک شخصيّت «درجه دو» قوى است!
چندى پيش مطبوعات نوشته بودند: در يزد خيابانى است که تا کنون چندين بار افتتاح شده يعنى هر وقت يکى از مقامات براى بازديد شهر مى آيد آن خيابان را مجدّداً قرق کرده، نوار سه رنگ بر سر خيابان مى بندند، و باز هم به عنوان يک پروژه تازه انجام يافته آن را افتتاح مى کنند!
يکى از دوستان روحانى با «خوديارى مردم» (بدون کمترين دخالت دولت) پلى در يکى از روستاهاى مازندران ساخته بود، همين که پل تمام شد مقامات دولتى فشار آوردند که ما بايد آن را افتتاح کنيم، و در اخبار راديو آن را جزء پروژه هاى انجام شده دولت اعلام کردند!
خوب ملاحظه مى کنيد در شمال و جنوب و شرق و غرب همه جا آسمان همين رنگ است، و رياکارى با شدّت تمام در تمام سطوح جريان دارد، گرچه نقش ايوان را زيبا کرده، امّا خانه از پاى بست ويران است!
ساکنان «چابهار» که مردمى پر محبّت هستند، هشتاد درصد سنّى و بيست درصد شيعه اند و همچون برادران با هم زندگى مى کنند، آنها از محروم ترين مردم کشور ما مى باشند، در حالى که به گفته اهالى، در هواى گرم آن جا اگر درخت ميوه اى باشد در سال دوبار ميوه مى دهد!.
»باغ کشاورزى» چابهار نشان مى داد که خاک آن منطقه از مستعدترين خاک هاست.
اين باغ کشاورزى با اين همه محصولات گرمسيرى متنوّعش بهترين سند زنده براى مقصّر بودن دستگاه هاست، و نشان مى دهد که اگر به تهيّه آب و مسأله کشاورزى منطقه توجّه شود نه تنها مردم منطقه اداره مى شوند بلکه بار سنگينى از دوش مردم ساير نقاط بر خواهند داشت، و گامى خواهد بود در جهت از ميان بردن «وابستگى کشاورزى به بيگانگان» که امروز به شکل خطرناکى در آمده است.
از مسائل شگفت آورى که در اوايل ورود در اين منطقه ديدم اين بود که در تمام شهر يک حمّام بيشتر وجود نداشت و آن هم تعطيل شده بود.
در ضمن معلوم شد مقدار بيست هزار متر از بهترين زمين هاى شهر از طرف شهردارى، مجّاناً و بلا عوض، براى احداث «گورستان» به فرقه گمراه غير اسلامى «بهائى» واگذار شده است، در حالى که نفرات آنها در آن شهر قطعاً از «شش خانواده» تجاوز نمى کرد و براى دفن همه آنها بيست متر زمين کافى بود! ولى مسلمانان اصلاً گورستان نداشتند، فکر کردم سکوت در اين جا جايز نيست لذا به عنوان يک مقام مسئول مذهبى يک تلگرام شهرى براى فرماندار و شهردار فرستادم و نسبت به اين مسأله و بعضى ديگر از مسائل شهرى اعتراض کردم (و پيش خود فکر مى کردم چابهار آخر خط است جايى دورتر از آن ندارند که مرا بفرستند).
اگر تعجّب نکنيد دو روز بعد شهردار که آدم صريح و مصمّمى به نظر مى رسيد، ضمن يک نامه رسمى با امضا و مهر شهردارى، ضمن تشکّر از اين انتقادها نوشته بود: «اين بخشش در زمان تصدّى اين جانب صورت نگرفته - و به طورى که پرونده امر نشان مى دهد - به دستور «مرکز» بوده است»! يعنى کارى از دست ما ساخته نيست، امّا بعضى ديگر از پيشنهادها را انجام مى دهيم... ديدم آب از سرچشمه گل آلود است و همه نقاط مملکت از اين آب گل آلود سهمى دارند، و به همين دليل مى بينيم بعضى از افراد فرصت طلب با زد و بند با بعضى از مقامات خودکامه، و استفاده از خفقان محيط و سانسور مطلق مطبوعات، در مدّت کوتاهى صاحب ده ها کارخانه، ده ها هزار گوسفند، و املاک وسيع و بى حسابى در شرق و غرب و شمال و جنوب مملکت شدند. و آن چنان ثروت عظيمى گرد آوردند که هيچ فئودالى در عصر مالکيّت هاى بزرگ و فئوداليسم به گرد آنها نمى رسيد. (اشاره به هژبر يزدانى است)
مردم چابهار - مانند ساير نقاط کشور - از نظر مذهبى نيز محروميّت شديد دارند، و بايد اعتراف کنم که اگر مرا به آن جا نفرستاده بودند با پاى خود نمى رفتم و چه خوب شد که رفتم و از نزديک ديدم و مسئوليّت ها را درک کردم.
البتّه به مقدار توان به مسجد و برنامه هاى مذهبى تا حدّى سر و سامان داده شد، کتابخانه اى به کمک و همّت يکى از آقايان تاسيس شد، در بعضى از جلسات دينى که داشتم هشتاد درصد برادران اهل تسنّن شرکت داشتند، و نيز با علماى مذهبى آنها در محيطى پر از تفاهم صحبت مى کرديم و بسيارى از مسائل مملکتى نيز در اين ميان روشن مى شد که در اين مختصر شرح آنها ممکن نيست.
يکى از اهالى مى گفت ما بايد خدا را شکر گوييم و به آنها که شما را اين جا فرستادند دعا کنيم و الاّ ما کجا و اين برنامه ها کجا!
تبعيدگاه دوّم مهاباد
50 روز در چابهار گذشت، اواخر اسفند بود، هوا به سرعت رو به گرمى مى رفت، بدنها عرق سوز شده بود! و نگران فرا رسيدن بهار و تابستان بوديم که ناگهان فرمان حرکت به سوى «مهاباد« در شمال غربى کشور، صادر شد، با دو مأمور يکى شيعه و ديگرى سنّى، يکى مسلسل بدست و ديگرى با اسلحه کمرى، يکى حرف زن، و ديگرى تيرانداز ماهر، با مقدار زيادى فشنگ اضافى، اين فاصله سه هزار و دويست کيلومترى را در مدّتى قريب به يک هفته پشت سر گذاشتيم، و در ميان برف و سرما وارد مهاباد شديم!
با اين که قانون تبعيد (اقامت اجبارى) مى گويد: شخص تبعيدى هيچ گونه محدوديّتى نبايد داشته باشد، و آزادى او از هر نظر تأمين گردد، ما در مهاباد، به عکس چابهار، هيچ گونه آزادى نداشتيم.ندانم کارى هاى رئيس شهربانى، و فرماندار سبب شده بود که مردم از هرگونه تماس با ما وحشت داشته باشند، حتّى کسبه در فروختن جنس به ما احتياط مى کردند، دکتر محترم دندانسازى را تحت بازجويى قرار دادند که چرا دندان ما را اصلاح کرده، هيچ کس بدون اجازه ساواک جرأت اجاره دادن خانه به ما را نداشت، يک مأمور مخفى که مخفى هم نبود، همه جا مثل سايه ما را دنبال مى کرد، تلفن منزل شديداً تحت کنترل بود، بعضى از مسافرانى را که از نقاط دور و نزديک به ديدن ما مى آمدند به اطّلاعات شهربانى يا ساواک مى بردند. با اين که ميل داشتم از آن فرصت گرانبها استفاده کرده و با علماى اهل تسنّن در مسائل مختلف، اسلامى گفتگو کنيم، آنها نيز متقابلاً چنين تمايلى داشتند، امّا بر اثر فشار شديد دستگاه ها، قبل از گذشتن چهل روز اين توفيق دست نداد، در آن محيط، همه از هم مى ترسيدند، و سايه سنگين دستگاه هاى امنيّتى ساواک و غيره بر همه جا افتاده بود.
امّا سرانجام ديديم که همين مهاباد پر خفقان و سخت تحت کنترل، چگونه بيدار شد و صحنه عظيم ترين تظاهرات خيابانى گشت؟ و اين است محصول آن برنامه ها! جالب اين است که دوستان تفسير نمونه به طور متناوب هر ده روزه به مهاباد مى آمدند و برنامه تفسير با سرعت پيشرفت کرد!
سوّمين تبعيدگاه انارک نائين
خاطرات تلخ و شيرين اين شهر سرسبز و پربرکت را - با تمام اهمّيّتى که دارد - براى رعايت کوتاهى سخن، رها کرده، به سراغ سوّمين تبعيدگاه يعنى شهر کويرى «انارک» (نائين) مى رويم.
يک روز رئيس اطّلاعات شهربانى مهاباد به منزل آمد که نامه اى از قم آمده مثل اين که مشکل کار پايان يافته. و بايد به شهربانى بياييد امّا در شهربانى گفتند شما بايد هم الان به سوى «انارک نائين» حرکت کنيد، حتّى حقّ بازگشت به منزل و روشن ساختن وضع همسر و فرزند را هم نداريد! (خانواده نزد ما بودند) تا خواستم مفادّ اعلاميّه جهانى حقوق بشر را يادآور شوم، دو مأمور مسلّح با دو قبضه (مسلسل) را در برابر خود ديدم، و آن قدر فشنگ به کمرشان بسته بودند که کمر بندشان از سنگينى مى خواست پاره شود، نفهميدم براى جنگ با لشکر «سلم» و «تور» آماده شده بودند يا براى بدرقه يک نفر تبعيدى که حتّى چاقوى قلمتراش در جيب نداشت!
گفتند: ماشين آماده است بفرماييد... بيست ساعت بدون توقّف و استراحت در راه بوديم که به نائين رسيديم و از آن جا با يک ماشين ژاندارمرى با سه مأمور يکى مسلسل بدست و دو نفر ديگر با تفنگ، به شهرک انارک در 75 کيلومترى نائين رسيديم!
اين شهرک همان گونه که از نامش پيدا است تعداد کمى درخت انار دارد، و ديگر از آب و آبادى هيچ، و کوير پهناور مرکزى، از چهارسو آن را احاطه کرده، چند کوچه پهن آسفالتى دارد که از ناچارى نام خيابان بر آن گذارده اند و همه آنها به بيابان برهوت خشک و سوزانى منتهى مى شود، تنها نانواى شهر مسافرت کرده بود و جز نان خانگى که مخصوص اهالى بود پيدا نمى شد و به همين دليل دو ماه که در آن جا بوديم غالباً نان خشک که از نقاط ديگر مى آوردند مصرف مى شد، آب آن جا قابل شرب نبود، به همين دليل دوستان اصفهانى که تقريباً همه روز با پيمودن بيش از دويست کيلومتر راه به ديدن ما مى آمدند آب آشاميدنى را از آن جا مى آوردند، تنها نفت و بنزين فروش شهر به خاطر کمى درآمد کارش را تعطيل کرده بود و نفت و بنزين پيدا نمى شد، اهالى تعدادى «بز» داشتند که به خاطر نيافتن علفى در کوير خشک غالباً گرسنه بودند، و يکى از آنها مى گفت چهار بز را دوشيدم فقط 200 گرم شير داشتند!اين شهرک دو هزار نفرى را «شهر زنان» مى گفتند، به اين دليل که مردان تمام طول هفته را (غير از جمعه) در معدن سربى که در نزديکى آن جا بود و به نام معدن نخلک است کار مى کردند، و زن و فرزندشان بى سرپرست بودند.
نمى دانم شنيده ايد کار کردن با سرب خطرناک است تا چه رسد به کار کردن در معدن سرب، و به زودى انسان را مسلول مى کند مگر اين که مراقبت هاى لازم صورت گيرد.
کارگران در عمق 180 مترى بايد کار کنند و گاهى تا کمر آنها در آب بود با اين همه حقوق فوق العاده ناچيزى از 23 تا 30 تومان در روز مى گرفتند. به همين دليل جوانان از شهر فرار کرده و به نقاط ديگر رفته بودند. به اين گونه کارگران براى پيش گيرى از بيمارى بايد هر روز يک شيشه شير تازه داد امّا از اين هم مضايقه مى کردند.
وضع بعضى از مردم آن جا به قدرى رقّت بار بود که نمى توان شرح داد، امّا عموماً خوش قلب و مهربان و معتقد به مبانى مذهبى هستند، به همين دليل در مدّت کوتاهى با همه آشنا شديم و برنامه هاى وسيع دينى در آن جا پى ريزى شد و خوشبختانه محدوديّتى هم نداشتيم.
امّا فراموش نکنيد که در اطراف اين شهر محروم، معادن گرانبها از جمله معدن طلا و حتّى اورانيوم نيز وجود دارد، ولى هرگز سهمى از آنها به مردم نمى رسد، و از همه مهمتر در 30 کيلومترى شهر (وسط جادّه انارک نائين) يک پايگاه عظيم نيروى هوايى در کنار جاده قرار گرفته که موشک هاى نيرومند زمين به هوا دور تا دور آن را محاصره کرده بود و با هزينه هنگفتى اداره مى شد. و تنها آبادى وسط راه همين است و بس!
دلخوشى ما در آن شهر علاوه بر محبّت مردم، و دوستان فراوانى که از اصفهان و يزد و نائين و کاشان و ساير نقاط به ديدن مى آمدند اين بود که «آية اللّه پسنديده» برادر ارجمند و محترم «امام خمينى» و چند نفر ديگر از دوستان در آن جا تبعيد بودند، آنها را قبلاً به عنوان تبعيد به آن جا آورده بودند، و از مصاحبت ايشان لذّت مى برديم.
دو سه ماهى در آن جا گذشت يک روز خبر آوردند که جاى شما عوض شده و بايد به تبعيدگاه چهارم «جيرفت» حرکت کنيد مأمورين و ماشين آماده اند...!
من با خاطره اى که از زمستان آن جا در ذهن داشتم مى دانستم منطقه اى است ميان کرمان و بندرعباس، گرم و سوزان، رفتن به آن جا آن هم در وسط ماه مبارک رمضان و روزه گرفتن به هيچ وجه کار عاقلانه اى نيست، به علاوه معنى ندارد که ما خاموش بنشينيم و مانند توپ فوتبال هر روز به سويى پرتاب شويم، راننده را فوراً خبر کردم و شبانه از انارک از بيراهه به قم آمدم و گفتم: «بالاتر از سياهى رنگى ديگر نباشد!» و نامه اى نوشتم و در انارک گذاشتم که صبح به مأمورين بدهيد به اين مضمون: من براى مشورت با وکيل مدافعم به قم رفتم، جزء غيبت محسوب نداريد!... و اتّفاقاً مقارن همين اوضاع ايّام دگرگون شد. انقلاب شتاب گرفت و به ثمر نشست و همه زندانيان سياسى و تبعيدى ها آزاد شدند و جبّاران و سردمداران فرار کردند يا به زندان افتادند يا اعدام شدند. فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد للّه رب العالمين.
سرانجام اين درس بزرگ را فهميدم که زندان عناصر انقلابى را پخته تر و آگاه تر و مقاوم تر مى کند. و تبعيدها نداى انقلاب را به نقاط دور و نزديک مى رساند! (فراموش نفرماييد اين نوشتار مربوط به 23 سال قبل است).»