دیدبانی برای مکتب

ديدبانى براى مکتب
در ظلمت افسونگر ترديدها، انکارها و الحادها، «خضر راه» بودن و «دليل قافله» شدن و رگه هاى نفوذ دشمن را چون ديدبانى هوشيار، پاييدن و از مکاتب مصنوع و خودباختگان مقهور، و از التقاط هاى مرئى و نامرئى باخبر شدن، نيازمند به بيدارى و هوشمندى خدادادى و شهامت و شجاعت موهبتى است و استاد ما از ديرزمان و بلکه از سنين نوجوانى و جوانى از اين همه، بهره مند بود.

در محفل بهائيان
داستان مناظره ايشان با مبلّغ بهائى ها در شيراز در سنين نوجوانى و نيز جريان مناظره ايشان با خانقاه نشينان شيراز در سنين جوانى و منتهى شدن آن به نوشتن کتاب «جلوه حق» که مسأله مورد تشويق قرار گرفتن ايشان از جانب حضرت آية الله العظمى بروجردى در قبل : «تشويق و جلب اعتماد اساتيد» گذشت در ميان شيرازى هاى هم سنّ و سال، معروف و مشهور است.
يکى از همراهان ايشان چنين حکايت مى کند:
«اين قضيّه را فراموش نمى کنم که «فرقه ضالّه» در شيراز محفل مى گرفتند و مبلّغين آنها، مردم را دعوت به محفل کرده، ناآگاهان را اغوا مى کردند، يک شب معظّم له در همان نوجوانى که هنوز در قم نيامده بودند در محفل آنها شرکت مى کند، مبلّغ بهائى در سخنرانى براى اثبات حقّانيّت پيشوايان خود تمسّک به يکى از آيات قرآن مى کند و مردم هم به سخنان او گوش مى دادند، اين نوجوان کم سنّ و سال از ميان جمعيّت صدا مى زند و آن مبلّغ را مورد خطاب قرار مى دهد و مى گويد: کسى که آيه قرآن را تفسير مى کند حتماً بايد ادبيّات عرب را بداند، صرف و نحو را خوانده باشد، آيا شما خوانده ايد، صرف و نحو را مى دانيد، مبلّغ بهايى مى گويد: بله البتّه خوانده ام. ايشان يک قاعده نحوى (از قواعد باب اشتغال) را سؤال مى کند و مى گويد: در تنازع عوامل در نحو در چه صورت «راجح النّصب على الرّفع» است؟! و مبلّغ بهائى که چنين چيزى را هرگز نشنيده بود متحيّر مى ماند و خجلت زده ساکت و مجلس به هم مى خورد».

در مقابله با کمونيست ها
استاد پس از ورود به حوزه علميّه قم و بحث ها و کلاس هاى متنوّعى را که در ارتباط با تشريح معارف دينى و دفع شبهات مذهبى شروع کردند به نسل جوان حوزه ها آموختند که بايستى دين را به صحنه «زمان» و «جامعه» درآورد و در مقابله با «حوادث سوء واقعه» از آن سود جست. در مباحث قبل گذشت که فرمودند:
جلسه اي داشتم با فضلائي که دوستان و هم مباحثان من بودند و جمعي از شخصيت هاي برجسته ديروز و امروز در آن شرکت داشتند از جمله امام موسي صدر بود و مباحث مربوط به کمونيست ها در آنجا مطرح شد، دليل مطرح شدن آن بود که به واسطه مجاورت کشور ما با شوروي سابق، به سرعت افکار کمونيستى در زمان حکومت خاندان پهلوى که بهترين سنگر ضدّ مکاتب الحادى يعنى «دين» را شديداً تضعيف کرده بودند، شيوع پيدا کرده و به اصطلاح، حزب توده و ساير کمونيست ها فعّاليّت فرهنگى بسيار گسترده اى در همه جا مخصوصاً دانشگاه شروع کرده بودند و نشريّات بسيار زيادى از آنها منتشر مى شد... ما هم با دوستانمان به نوبه خود بحث و بررسى درباره عقايد آنها را شروع کرديم و جلسه هفتگى منظّمى داشتيم عقايد آن ها را از متون کتاب هايشان دقيقاً مى خوانديم تا به افکارشان کاملاً آشنا بشويم و بعد روى آن بحث و بررسى کنيم... و محصول اين کار کتاب «فيلسوف نماها» بود که من نوشتم و براى دوستان خواندم تا روى آن اظهار نظر کنند و کاستى ها را برطرف سازم و اين دوّمين کتاب من بود و بحمداللّه استقبال زيادى از آن شد و شايد بيش از سى بار! به چاپ رسيد...».

جمع بين «روشنفکرى» و «ديندارى»
قابل توجّه است که حسّاسيّت استاد در مواجهه با افکار ناصحيح و قدرت جواب گويى ايشان از شبهات مختلف و حاضر جواب بودن او در اين رابطه، شور و هيجانى در طلاّب جوان حوزه به وجود آورده بود و جلسات شبهاى پنج شنبه ايشان در اين راستا، با مباحث و معارف مطروحه در آن، بارانى بود که بر کويرستان خشک افکار مى باريد و دانشجويان مشتاق حوزه را سيراب مى کرد.
اهمّيّت اين موضوع زمانى جلوه مى کند که در نظر بگيريم پرداختن به مباحثى اين گونه و قلم زدن و سخن گفتن در اين مقولات، آن هم به راه انداختن يک مجلّه، به عنوان «خروج از همه قالب هاى حوزوى»! تلقّى مى گرديد، و در نزد عدّه اى از مَدْرَسيانِ خشک، «جرم»! به حساب آمده، دليلى بر بى سوادى و کم عمقى! قلمداد مى شد، غافل از اين که استاد از کسانى نيست که دين را در عرش به حبس بيفکند، بلکه در احياى تفکّر دينى از پيشتازانى است که مکتب و معارف دينى را در خدمت پاسخ گويى به شبهات نسل حاضر و حلّ مشکلات عصر نوين درآورده و به ثنويّت و دوگانگى «روشنفکرى»و «ديندارى» خاتمه داده است.
يکى از شاگردان قديمى استاد در مقدّمه نامه انتقادى خود، گذشته زرّين استاد و روشنفکرى و روحيه اصلاح گرى معظّم له در آن دوران را چنين به تصوير مى کشد:
«... در سال 1335 هجرى شمسى (43سال قبل) به هنگام بازگشت از حوزه علميّه نجف و جوار مرقد حضرت مولى الموالى اميرالمؤمنين على (عليه السلام)، آن گاه که تنها بيش از 19 بهار از عمرم نگذشته بود، به حوزه علميّه قم و جوار حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) مشرّف شدم و در همان روزهاى نخست در يکى از حجره هاى مدرسه حجّتيّه به همراه آية الله حاج شيخ جعفر سبحانى، بزرگوارانه به ديدارم شتافتيد حال آن که در آن تاريخ من طلبه اى مبتدى و گمنام بودم و جنابعالى در سنّ 30 سالگى از اساتيد حوزه و مجتهدى مسلّم!
اين آشنايى کم کم به صميميّت و روابط استاد شاگردى و همکارى و همفکرى در زمينه بنيانگذارى يک نهضت ميمون و متعالى و روشنفکرى در متن حوزه (براى نخستين بار پس از تأسيس آن) و توجّه به مسائل روز و روح زمان و در حقيقت تحوّل شکوهمندى در «علم کلام و انديشه اسلامى»، تبديل گرديد.
زيبايى و شکوه و حلاوت «جلسات شب هاى پنجشنبه و جمعه» به عنوان مبدأ تحوّل بزرگى در ميان نسل نوخاسته حوزه، هيچ گاه از نظرم محو نخواهد شد و علاوه بر آثار نو و سازنده و بى سابقه مستقيم آن جلسات از قبيل «آفريدگار جهان، خدا را چگونه بشناسيم؟، رهبران بزرگ و مسئوليّت هاى بزرگتر، قرآن و آخرين پيامبر (صلى الله عليه وآله) که به ترتيب يعنى اثبات صانع - صفات خدا - نبوّت عامّه و نبوّت خاصّه، ده ها کتاب و رساله محقّقانه با عنايت به روح حاکم بر زمان و نيازمندى ها و شبهات مطرح در جامعه به وسيله شما و همکاران و دست پروردگانتان به رشته تحرير درآمد.
در سال 40 و پس از رحلت مرحوم آية الله العظمى بروجردى مرجع على الاطلاق شيعه که مجلّه مکتب اسلام وارد سوّمين سال خود شده بود، جنابعالى شش نفر از ياران و همفکران جلسات مزبور را به عضويّت هيأت تحريريّه مکتب اسلام برگزيديد.
متجاوز از ده سال در آن مجلّه که حضرتعالى صاحب امتياز آن بوديد، به عنوان عضو هيأت تحريريّه و نيز مدير داخلى با شما همکارى داشتم. بعدها هم که سالنامه ها و گاهنامه هاى نجات نسل جوان از سوى مؤسّسه «نجات نسل جوان» را منتشر کرديد، نيز از همکاران و ياران شما بودم، علاوه بر آن که در همان سال ها کتاب هايى را تأليف و يا ترجمه مى کردم و در سالنامه «مکتب تشيّع» که به همّت مرحوم شهيد محمّدجواد باهنر و آقاى هاشمى رفسنجانى و مرحوم محمّدرضا صالحى کرمانى و سيد محمّدباقر مهدوى کرمانى بنيانگذارى شده بود، نيز قلمى مى زدم.
به راستى آن گاه که تابلوى مؤسّسه «نجات نسل جوان» بالا رفت و حضرتعالى عليرغم آن همه مشاغل شبانه روزى در رشته اصلى و تخصّصى خويش (فقه و اصول) و با همکارى ممتاز فرزند معزّز و پژوهشگر استاد بزرگوارتان (مرحوم آية الله العظمى محقّق داماد«ره»)، آية الله سيّدعلى محقّق داماد، به آفرينش آثارى در خور درک و نياز نسل دانش پژوه جوان، دست زديد، چگونه به وجد آمده و از شدّت سرور در پوست خود نمى گنجيدم و به روشنى به ياد دارم که در آن برهه تا چه درجه بلند و گسترده اى به شما اميد و دل بسته بودم!
در آن دوران (دهه 40) که گاه مسافرت هاى کوتاه مدّت و دراز مدّتى با هم داشتيم و شبانه روز در خدمتتان بودم، از جمله سفر تبليغى خاطره انگيز ماه رمضان 1342 هجرى شمسى که به اتّفاق آقاى هاشمى رفسنجانى، به آبادان بود (که نطفه نشريّه سياسى - انقلابى و زيرزمينى «بعثت» در همان جا و در همان زمان بسته شد).
لابد به ياد داريد سحرهاى دهه آخر ماه مبارک رمضان را در منزل مرحوم «حاج غلامعلى خرّمى» و گفتگوهاى مفيد و سازنده اى را در زمينه انقلاب و نوآورى ها و ضرورت تغيير و دگرگونى در بنيادهاى حوزه علميّه قم و نيز طنزهاى لطيف و زيباى جناب آقاى هاشمى رفسنجانى و تأثّر شديد شما از مناجات «على جانم، على جانم»! و...
در آن سفر من بيشتر و بهتر و روشن تر به استعداد و روشن بينى شما واقف گشتم و در زمينه اصلاحات، دگرگونى هاى ريشه اى، نوآورى ها چه مطالب نغزى را که از شما نشنيده و مورد ارزيابى و دقّت و بررسى همراه با تحسين و سرور قرار ندادم!.
بازهم اجازه بدهيد، مجدّداً به دهه 40 برگشته و به پاره اى از انديشه هاى نو و اصلاح طلبانه حضرتعالى (که به حق در آن روز بديع و در حوزه روحانيّت بى سابقه بود) اشاراتى داشته باشم:
حتماً به ياد داريد که به دنبال جلسات فوق الذکر، جلسه محدود ديگرى تشکيل داديم تحت عنوان «از اسلام چه مى دانيم؟» که عمرى کوتاه داشت و نظر به اين که به قول خود شما يکى از اعضاى مؤثّر جلسه مى خواست: «شترسوارى دولا دولا بکند»! و اين هم مقدور نبود، ثمره آن در مدّت نزديک به دو سال تنها دو اثر به نام هاي « زن و انتخابات» و «بلاهاى اجتماعى قرن ما» بود. در همين جلسات من و ديگران توانستيم بيشتر با افکار جديد و انديشه هاى نوگرايانه شما آشنا گرديم.مى فرموديد: چاره اى جز يک «رنسانس»! نيست و به سرعت و براى رفع سوءتفاهم (در مقايسه با رنسانسى که در غرب به وجود آمده)، اضافه مى کرديد: مرادم دگرگونى در ساختار فکرى و اجتماعى، اقتصادى و سياسى امّت اسلامى است (با تکيه بر ارزشها، مبادى و آموزش هاى مذهبى)، نه اصلاح دين! که يعنى خود دين را متحوّل سازيم و يا اصول و ماهيّت و محتواى آن را تغيير دهيم.
آن طور که در جهان مسيحيّت و در ماجراى نهضت «رفورماسيون» و جنبش «پروتستانيسم» رخ نمود!.
من پيش از «جلال آل احمد» و انتشار کتاب «غرب زدگى»، براى نخستين بار مقوله «غرب زدگى» را در بيانات و آثار شما و عمدتاً در چند سرمقاله مجلّه «مکتب اسلام» مورد مطالعه و بررسى قرار دادم! و از ذهن بالا و حافظه والاى حضرتعالى مساعدت جسته و به يادتان مى آورم که در يکى از جلسات هفتگى علماى آبادان (در روزهاى جمعه) اين جانب طىّ يک سخنرانى نسبتاً مبسوط پيرامون موضوع فوق، هم از نوشته شما شاهد آوردم و هم از اثر نفيس «غرب زدگى» جلال آل احمد.
جنابعالى در ضمن اين که از انحطاط و عقب افتادگى جوامع اسلامى رنج مى برديد و عليرغم اين که وضع موجود از سوى اکثريّت سنّت گرايان و محافظه کاران متحجّر و واپس گرا تأييد و تقويت مى شد، اعتقادى راسخ به تغيير وضع موجود داشته و ريشه عقب افتادگى هاى داخلى و سلطه بيگانگان را در طرز تفکّر مسلمانان و تلقّى آنها از اسلام مى دانستيد.
شما به طور صريح و گه گاه هم همراه با شجاعت، افکار و تلقّى ها و ايستارها (و حتّى دين رايج در ميان مردم، حتّى تعداد فراوانى از «خواص»!) را آلوده به انواع خرافات، پيرايه ها و زوايد و کاستى ها و زنگارها و بدعت ها، دانسته و بر اين باور بوديد که پيش از انقلاب هاى اجتماعى و سياسى، ضرورى است پاره اى از تابوهاى شبه مذهبى که به عنوان عقايد مذهبى رايج و جهان بينى هاى سنّتى (مخلوط به اضافات) جارى، بايد در شکلى بنيادين و به سرعت مورد تصحيح قرار گيرد!.
و بالاخره اين شما بوديد که براى اوّلين بار پس از تأسيس حوزه علميّه قم شخصيّت هاى مصلح و احياگرى چون: «سيّدجمال الدّين اسدآبادى»، «شيخ محمّد عبده»، «کواکبى»، «کاشف الغطاء»، «سيد شرف الدّين» و امثال آنها را به نسل جوان حوزه علميّه قم شناسانديد و با الهام از انديشه هاى اين بزرگان بود که مساله «احياء انديشه اسلامى» را طرح کرده که هشت سال بعد اين عنوان و تحقيق پيرامون آن را در آثار استاد شهيد مرتضى مطهّرى مشاهده کردم.
براى اين که مقدارى ملموس تر و يا به عبارتى عينى تر و مصداقى تر حضرتعالى را به ياد انديشه هاى اصلاحى و اميدبخش آن روز شما بيندازم، گويا در همان جلسات بود که شما در قبال اعتراض يکى از همفکران جلسه اى که به شيوه هاى کار برخى از بزرگان حوزه داشت فرموديد:
«انتقاد و اعتراض به افراد، کارى از پيش نبرده و دردى را دوا نمى کند! بايد نظام و معيارهاى حاکم بر حوزه تغيير کند، تا افراد هم در پرتو آن دگرگون و متحوّل گردند!...»
در هر حال بسيارى از آثار قلمى استاد (دام ظلّه) گواه بر آن است که مى شود دين را در رگ حيات اجتماعى طلبيد و باور دينى و ايمان درونى را با تيزبينى اجتماعى، قرين ساخت و «تحقيق دينى» را - حتّى در مدرسه اى ترين و آکادميک ترين مسائل چون مسائل فلسفى - در خدمت حلّ «معضلات فرهنگى و اجتماعى» در آورد و عملاً افضليّت مداد علما نسبت به خون شهدا را به اثبات رساند.
تأليفاتى چون «آفريدگار جهان»، «خدا را چگونه بشناسيم»، «فيلسوف نماها»، «نشريّات نسل جوان» و مجلّه «مکتب اسلام» و... گواه خوبى بر اين مدّعا است و استاد در اين زمينه چنين به صحبت مى نشيند:
«ما و دوستان، بخشى در مجلّه داشتيم تحت عنوان مطبوعات و نظارتى مى کرديم بر مطالبى که در مطبوعات نوشته مى شد، آنهايى که جنبه ضدّ دينى داشت به مقدار توانمان عليه آنها، مبارزه مى کرديم و حقّاً اين مبارزه مؤثّر بود و خاطرات بسيار خوبى از آن داريم».

واقعاً که مداد علما از دماء شهدا أفضل است
استاد در ارتباط با اثر بسيار عميق مداد علما مى گويد:
«جمله «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء» جمله اى است که آن را با تمام وجودم لمس کرده ام و ديده ام که يک کتاب، چطور ممکن است يک انسان را از مرگ معنوى و حتّى مرگ مادّى نجات بدهد و سرنوشت او را به کلّى عوض کند، برادرى در آبادان بود که گفتند سابقاً از مبلّغين سرسخت کمونيست ها بود، کتاب «فيلسوف نماها» را خوانده بود و اين جمله را خودش مى گفت: «اين کتاب را سه بار خوانده ام و هفت بار ديگر هم بايد بخوانم تا بشود ده بار! اين کتاب به کلّى مرا نجات داد!» باز هم افرادى بوده اند که در نامه هايشان نوشته بودند قصد خودکشى داريم چراکه با عقده هاى پيچيده فکرى، راهى جز اين براى ما باقى نمانده است، ما در جواب آنها مى نوشتيم که «خودکشى آخر خط است و وقت آن دير نمى شود، ولى قبل از اين که به چنين کارى دست بزنيد به توصيه هاى ما عمل کنيد» بعد سفارش هايى به آنها مى کرديم و گاهى کتابى که درست به منزله داروى درد آنها بود براى آنها مى فرستاديم، بعد اطّلاع پيدا مى کرديم که اين جوان به کلّى دگرگون شده و به صورت يک فرد کاملاً مثبت درآمده است. اصولاً ما در جواب بسيارى از نامه ها سفارش کرده و مى کنيم کتاب هايى براى صاحبان نامه بفرستند و اين کتاب ها دقيقاً به منزله داروى شفابخش بود، دارويى معنوى و روحانى«.

تربيت ديدبانان مکتبى
ديدبانى استاد از مکتب، زمانى به عمق و اهمّيّتش رسيد که از حدّ ديدبانى فردى بيرون آمده، به سطح ديدبانى گروهى و به تعبير رساتر: «پرورش ديدبانان مکتبى» ارتقا يافت يعنى با تشکيل لجنه هاى مختلف در موضوعات متفاوت، تربيت نيروهاى انسانى کارآمدى را براى پاسخ گويى به شبهات و معضلات اعتقادى و اخلاقى آغاز کرد، او خود در اين رابطه مى فرمايد:
«از جمله درسهايى که در حوزه علميّه قم شروع کرديم درس عقايد و کلام جديد بود منظورم از کلام جديد اين بود که ما در عصر حاضر با مکتب هاى مختلف مذهبى و غير مذهبى روبرو هستيم، مکتب هايى که در گذشته يا وجود نداشت و يا بسيار ضعيف و کمرنگ بود. از جمله مکتب هاى الحادى و مادّه پرست و يا به تعبير ديگر: آنهايى که دين و مذهب و حتّى جهان ماوراى طبيعت را قبول ندارند و به علاوه مذاهب ساختگى که مى دانيم بسيارى از آنها را استعمارگران دنيا براى حفظ منافع خويش ايجاد کرده اند و با توجّه به اين که از يک سو در طبيعت بشر عشق و علاقه به مذهب نهفته شده و از سوى ديگر مذهب هاى راستين و آسمانى هم بر ضدّ منافع مستکبران است، آنها به دنبال مذهب و مکتبى بودند که هم بتواند عشق انسان ها را به مذهب به طور کاذب اشباع کند و هم در مسير منافع استکبار باشد. از طرف ديگر اين نکته نيز قابل توجّه است که تمام دنيا به هم مربوط شده و وجود يک عقيده و مکتب در يک جاى دنيا به آسانى سبب مى شود که در جوامع ديگر هم نفوذ کند. مجموعه اين نکات مطلبى نيست که حوزه هاى علميّه بتواند در برابر آن بى تفاوت باشد، بلکه لازم است که اين مکاتب و مذاهب طرح شود و موضع اسلام در مقابل آن به طور مستدلّ و منطقى روشن گردد.
به همين دليل من دو جلسه تشکيل دادم يک جلسه درس عقايد بود که در آن کلام جديد و قديم به هم آميخته بود و از اوّلين مسائل کلام شروع کردم و چون در حوزه تازگى داشت استقبال بسيار عجيبى از آن شد و البتّه بايد عرض کنم که اين درس تنها در شب هاى پنجشنبه بود و شايد متجاوز از سى سال اين جلسات ادامه پيدا کرد و بخش هاى مهمّى از مسائل اعتقادى و مکتب هاى مختلف و مذاهب استکبارى، مطرح شده، کاملاً منطقى مورد بررسى قرار گرفت و اين بحث هاى سى ساله يا متجاوز از سى سال سبب شد که من تدريجاً نتيجه آن بحث ها را هم جمع آورى کنم و به صورت کتاب هايى درآورم و چون اين بحث ها در برابر فضلا مطرح شده بود و به اصطلاح «ان قلت و قلت» در آن کرده بودند و اشکالات، مطرح شده بود و من جواب داده بودم، درسها به صورت پخته درآمد. و از جمله کتابهايى که محصول آن جلسات است کتاب «آفريدگار جهان»، «خدا را چگونه بشناسيم»، «رهبران بزرگ»، «قرآن و آخرين پيامبر»، «معاد و جهان پس از مرگ»، «مهدى انقلابى بزرگ» يا «انقلاب جهانى مهدى» و کتاب هاى متعدّد ديگر. بسيارى از طلاّب و فضلاء حوزه علميّه الآن وقتى با من ملاقات مى کنند ياد آن جلسات و يا - به اعتقاد خودشان - استفاده اى که از آن جلسات برده اند مى نمايند.
جلسه ديگر اين بود که يک مجلس خصوصى حدود سى نفرى تشکيل دادم از جوانان فاضل و پراستعداد، و اينها را شايد به هشت گروه تقسيم کردم، هر گروهى سه يا چهار نفر بودند و مطالعه درباره هر يک از مذاهب را به عهده يک گروه گذاشتم. گروهى درباره مادّيها مطالعه و بررسى کنند و گروهى درباره -مثلاً- وهّابى ها يا يهود و نصارى يا فرق صوفيّه يا مذاهب اهل سنّت يا بودايى ها. کتابهايى هم به آنها معرّفى شد و بنا شد آنها هم هر کدام براى خودشان جلسه خصوصى تشکيل دهند و مطالب را بررسى کنند و رساله اى تهيّه نمايند، بعد در جلسه مشترکى که شب هاى جمعه تشکيل مى شد همه دور هم جمع شوند و با حضور بنده، به نوبت، اين رساله ها خوانده شود و مورد نقد و بررسى قرار بگيرد. اين کار هم بحمدالله خيلى پرثمر بود استقبال بسيار، از آن شد و محصول جلسات هم کتابهاى متعدّدى بود که از سوى همان برادران شرکت کننده نوشته و منتشر شد.
اين دو جلسه تا حدود زيادى چهره حوزه علميّه را به خصوص در نسل جوان در مسائل کلامى و اعتقادى تغيير داد و بحث هاى تازه روز در مورد عقايد اسلامى کاملاً وارد حوزه و محافل مختلف شد. هرگز ادّعا نمى کنم که اين کار محصول زحمات من بوده است، بسيارى از فضلا و دانشمندان زحمت کشيدند و حقير هم به سهم خود، کمک به پيشرفت برنامه داشتم و بحمدالله به نتيجه خوبى رسيديم».

گاهى «کتاب» نيز مسلمان مى شود!
در ادامه، خالى از لطف نيست که به ميدان ديگرى از ميادين ديدبانى استاد (که ضمناً از طبع سيّال، سلامت فکرى، قدرت سالم سازى و تبديل و تحوّل معظّم له نيز، حکايت دارد) اشاره شود که عبارت از نظارت بر کتاب هاى مفيدى است که در عين حال، با مطالب و افکار انحرافى و ضدّ اخلاقى نيز آميخته شده، نيازمند به تهذيب و تطهير است. بهتر است از زبان خود استاد بشنويم:
«همان گونه که انسان ها را مى شود مسلمان و خداپرست کرد گاهى کتاب ها را بايد مسلمان و خداپرست کرد. يعنى کتاب خوبى نوشته شده که گاهى با مطالب انحرافى، الحادى، ضدّاخلاقى و ضدّاسلامى آميخته بود، لازم بود اين کتاب را از آن جنبه هاى منفى، پيراسته مى کرديم تا يک کتاب مؤمن و مفيد و خداپرست، حاصل شود. نمونه اين مسأله کتابى بود از يک نويسنده آمريکايى (اگر اشتباه نکنم) به نام «ديل کارنگى» اين کتاب براى کسانى که گرفتار عقده هاى فکرى و بحران هاى روحى باشند بسيار مفيد و راهگشا و مسکّن و حتّى شفابخش است.
ولى متأسّفانه جنبه هاى انحرافى گاه در آن ديده مى شود و اصولاً طبق فرهنگ آمريکايى ها نوشته شده و در محيط اسلامى ما عکس العمل هاى خوبى ندارد. اين کتاب را به يکى از دوستان دادم و راه پيراستن آن را به ايشان عرض کردم تا آن را از تمام آن نکات منفى پاک کند، ولى تمام جنبه هاى مثبت آن حفظ شود و بعد مقدّمه نسبتاً طولانى بر آن نوشتم و به نام «راه غلبه بر نگرانى ها و نااميدى ها» منتشر شد و بسيار مؤثّر واقع شد و افراد زيادى را به وسيله اين کتاب از بحران هاى روحى و فکرى نجات داديم و اين از جمله کتاب هاى دارويى و شفابخش ماست و هنگامى که اشخاصى داراى چنين حالات بحرانى بودند با ما مکاتبه مى کردند، آن را رايگان براى آنها مى فرستاديم و سفارش مى کرديم نه يک بار، بلکه دو بار دقيقاً از اوّل تا به آخر بخوانند و عمل کنند و غالباً اثر آن مثبت بود».

گروه هاى سياسى به هوش باشند
در هر حال استاد (دام ظلّه) ديدبان بيدارى است که نقشه هاى دشمن را رو کرده و چيزى را گوشزد مى کند که بعد از گذشت ساليان زيادى از انقلاب اسلامى همچنان مسأله روز ما به حساب مى آيد، مى فرمايد:
«کسانى که به اخبار بعضى از راديوهاى بزرگ که به زبان خارجى براى کشور خودشان پخش مى شود گوش فراداده اند مى گويند: آنها از تمام تجربه هاى تلخ و ناموفّقى که براى فرونشاندن انقلاب ايران کرده اند چشم پوشيده و فعلاً تمام نيروى خود را متمرکز در جهت ايجاد دو گروه «تندرو» و «ميانه رو» و تفرقه انداختن ميان اين دو، و روشن کردن آتش جنگ داخلى در ميان گروه ها کرده اند و احتمالاً طرح هاى وسيعى براى اين کار آماده ساخته اند.
اين حقايق تلخ به ما هشدار مى دهد که بر ميزان بيدارى و هوشيارى خود بيفزاييم، بدانيم اين بار با تمام سرمايه وجود و هستى تاريخى و اجتماعى خود به ميدان آمده ايم و اگر خداى ناکرده شکست بخوريم همه چيز را از دست خواهيم داد. مخصوصاً بايد سطح آگاهى خود را در مسائل سياسى در زمينه حکومت اسلامى بالا بريم، و از هر چيز که ما را به جدايى مى کشاند بپرهيزيم و هر رنج و دردى را در اين راه تحمّل کنيم».

عاليجناب «آرمسترانگ»
او دين مدار غيورى است که حتّى در مقابل متلک هاى به ظاهر ساده دشمن آرام نمى نشيند و در حدود چهل سال قبل چنين مى نويسد:
«چندى قبل که فاتحان کره ماه، عالى جناب «آرمسترانگ» و «همراهانش» قدم رنجه فرمودند و در مسافرت خود به دور دنيا، گرد کفشى هم در کشور ما تکاندند، پيام محبّت آميز جناب رئيس جمهور آمريکا را که براى کافّه خلايق دنيا بود، به ما هم ابلاغ فرمودند! و از اين پيشرفت شگفت انگيز علمى حدّاکثر بهره بردارى سياسى را در سراسر جهان نمودند. در ميان سخنان حکيمانه آنها نکته بسيار جالبى به چشم مى خورد که شاهکارى از «ريشخندهاى کودکانه» بود و در نوع خود کم نظير!. آنها گفتند: اگر ما به آسمان ها پرواز کرديم اين پرواز آسمانى را از داستان «قاليچه سليمان شما» الهام گرفتيم! راستى عجيب دنيايى است؟! اوّلاً: قاليچه سليمان پيش از آن که مال ما باشد مال شماست و از کتب شما آمده است، اين چه ريشخندى است؟! ثانياً: چه ربطى ميان «قاليچه سليمان» و پرواز «آپولو» به ماه وجود دارد؟ ثالثاً: اگر شما راست مى گوييد به جاى ريشخند مضحک چرا آن همه استفاده سرشارى که به هنگام انتقال علوم از آسيا به اروپا، و به هنگام نهضت علمى خود از علوم ما مسلمانان کرديد سخن نمى گوييد؟ چرا ليست بدهکارى هاى علمى خود را به شرق که به گفته «ويل دورانت» مورّخ شهير شما:« اسلام در طىّ پنج قرن (از قرن دوّم تا ششم اسلامى) از لحاظ نيرو، نظم، بسط قلمرو، اخلاق نيک، تکامل سطح زندگى، قوانين منصفانه اسلامى، خوشرفتارى با پيروان اديان ديگر، ادبيّات تحقيق علمى و علوم و طب و فلسفه، پيشاهنگ جهان بودند» و به گفته خاورشناس معروفتان گوستاولوبون :«... نفوذ فکرى مسلمانان دروازه هاى علوم و فنون و فلسفه را به روى اروپائيان که از آن به کلّى بى خبر بودند باز کرد و آنها تا 600 سال استاد و معلّم ما اروپائيان بودند» ذکر نمى کنيد؟!...».

عصر نوين، عرضه نوينى از دين را طلب مى کند
او بصير دين شناسى است که از نقش سازنده دين در زندگى انسان ها غافل نمى باشد و بيست و پنج سال قبل، از «دين و نقش آن در زندگى انسان ها، دين پشتوانه اى براى اصول اخلاق، دين تکيه گاه مؤثّرى براى مبارزه با حوادث سخت زندگى، دين وسيله مبارزه با خلأ ايدئولوژيکى، دين وسيله اى براى پيشرفت علوم و دانش ها، دين مهمترين وسيله براى مبارزه با تبعيض» سخن مى گويد، و به پيشرو و مترقّى بودن دين اسلام و قدرت جواب گويى آن از مسائل گوناگون، اعتقادى راسخ دارد و بالاخره انقلابى گرى فکرى است که روح اصلاح گر و فکر نوين او به همراه تحوّل و ابتکار، به دنبال عرضه نوينى از دين است و معتقد است که:
«برخورد افکار، در عصر ارتباط هاى وسيع و سريع، امرى اجتناب ناپذير است، جنگ عقايد در عصر ما از جنگ هاى نظامى، وسيع تر و گسترده تر مى باشد و وجود وسائل مجهّز ارتباط جمعى، به اين جنگ، وسعت بى سابقه اى بخشيده است. جايى که نيمى از مردم جهان فى المثل مى توانند يک مسابقه ورزشى را با وسائل روز، مشاهده کنند يا يک مجلّه يا روزنامه در چندين ميليون نسخه در پنچ قارّه دنيا منتشر مى گردد، اهمّيّت برخورد عقايد با استفاده از اين وسائل را آشکارتر مى سازد. بديهى است در ميدان مبارزه فکرى، آنهايى پيروز مى شوند که از معلومات وسيع تر و منطق قويتر و آگاهى بيشتر بهره مند باشند همان طور که در ميدان مبارزات سياسى و نظامى نيز چنين است. اين که بعضى فکر مى کنند که تخصّص يا اطّلاعات آنها در رشته هاى اصول فقه، ادبيّات، تفسير و حتّى فلسفه به آنها امکان مى دهد که در بحث هاى عقايد و مذاهب، بدون ورزيدگى کافى و اطّلاعات وسيع، وارد شوند اشتباه بسيار بزرگى است بلکه براى ورود در اين بحث ها، احتياج به آگاهى از آخرين و جديدترين نوشته هاى ارباب مذاهب مختلف.»

فکر جوان و حلّ مشکلات نسل جوان
در آن زمانه پرغوغا، نسل نوخاسته، غريقى را مى ماند که بر تخته پاره اى سوار است و در اقيانوس بى کران سرگردان. عدّه اى بر اين اضطراب و تحيّر، نگاهى بدبينانه داشتند، آن را از علائم ظهور تلقّى کرده، دست از کار شستند و به انتظار نشستند! به گمان اين که هدايت اين نسل مرتد! ناميسّر است. امّا استاد، تلقّى ديگرى از اين نسل داشت، ابهام هاى فکرى و شبهات دينى آنان را کفر و ارتداد تلقّى نمى نمود، انتشارات «نسل جوان» را به وجود آورد، کتاب هايى نظير «پرسش ها و پاسخ هاى مذهبى» و «آن چه بايد از اسلام بدانيم» و «فرآورده هاى دينى» و «اسرار عقب ماندگى شرق» و «چهره اسلام در يک بررسى کوتاه» و «زندگى در پرتو اخلاق» و... تأليف نمود و دريافته بود که مشکل اساسى، نوع برخورد با اين قشر است (نه خود اين طبقه!) و بايد زبان مکالمه با اين نسل را دريافت، لذا او خود، در کتاب «مشکلات جنسى جوانان» براى حلّ مشکلات جنسى آنان، راه حل هايى ارائه داده، بن بستى در مسأله نمى بيند و مى گويد:
«پدران و مادران در خوابند و جوانان هم در برابر حوادثى که با سرنوشت مسلّم آنها سر و کار دارد خونسرد و بى تفاوت! گويا همه براى فرار از وحشت مشکلات، ترجيح مى دهند آنها را فراموش کنند و يا به اصطلاح ديپلمات ها، سياست «صبر و انتظار» را پيش گيرند... راستى عجيب است در طول سال در دنيا هزاران انجمن، سمينار، کنگره و مانند آن براى مطالعه درباره معادن زير درياها، جانوران مختلف اقيانوس ها، مسير بادها و طوفان ها، آفات غوزه پنبه و جو دو سر، برافتادن نسل بزهاى کوهى و کاهش پنگوئن ها، ساختمان درونى کرم شب تاب و مانند اينها تشکيل مى گردد و دانشمندان سراسر جهان در يک جا جمع مى شوند و به بحث مى پردازند، امّا چيزى که اگر هم صحبتى روى آن مى شود در مقياس خود بسيار کم و ناچيز است مسائل مربوط به فعّال ترين و گران بهاترين ذخاير انسانى جامعه ها مى باشد. چه مى توان کرد؟... اين سهل انگارى متفکّران و دانشمندان بشر، مانع از آن نمى شود که خود جوانان و پدران و مادران، مسئوليّت هاى خطير خود را در اين وسط از ياد ببرند، اگر دايه ها را دامان نسوزد عجيب نيست، دل مادر چرا نسوزد؟... ما در طىّ بحث هاى اين کتاب... راه حل هايى نشان داده ايم و على رغم تصوّر عدّه اى که خيال مى کنند کار به بن بست کشيده، ثابت کرده ايم مسأله اين طور هم نيست».
به هر حال شکّى نيست که حلّ مشکلات جوانان (اين نسل خلاّق و سازنده) فکر جوان و خلاّق مى خواهد و استاد در مقدّمه کتاب «شيوه همسرى در خانواده نمونه» چنين مى نويسد:
«امروز مسأله تشکيل خانواده و ازدواج جوانان، به صورت يکى از پيچيده ترين مسائل حادّ اجتماعى در آمده است و کمتر خانواده اى است که داراى دختر و پسر جوانى باشد و از اين موضوع ناله نکند و رنج نبرد. انبوهى از مشکلات طاقت فرسا، اين مسأله مهم و در عين حال ساده زندگى را در کام خود فرو برده و به صورت هيولايى وحشتناک در آورده است. دختران زيادى در خانه ها مانده و در انتظار ازدواج اند و در حالى که هيچ مشکل اصولى ندارند خود را در برابر انبوهى از مشکلات جانکاه و در برابر موانع غير قابل عبورى مشاهده مى کنند. از آن سو نيز پسران زيادى سنين شاداب جوانى را پشت سر گذارده و هنوز در خم يک کوچه، در آرزوى تشکيل خانواده اند، ولى آداب و رسوم زشت اجتماعى و پيرايه هاى غلطى که به اين امر حياتى بسته اند، آنها را از رسيدن به مقصود باز مى دارد... و اسفبارتر اين که چون پايه ها از آغاز کج گذارده مى شود، بناى بسيارى از خانواده ها تا گنبد دوّار، کج مى رود، و چون شالوده محکمى ندارد پيوسته دستخوش نوسانات و اضطرابات و ناراحتى ها است. اين در حالى است که مى دانيم خانواده بزرگ بشرى از همين خانواده هاى کوچک تشکيل مى شود که هر يک به منزله آجرى در اين ساختمان عظيم است... به همين دليل براى تحکيم روابط عمومى اجتماعى، بايد قبل از هر چيز به فکر استحکام ريشه اصلى افتاد و پايه هاى خانواده را بر شالوده قوى و محکم بنا نمود».

نشريه نسل جوان
استاد در ارتباط با تلاش هاى به عمل آمده براى رفع مشکلات جوانان مى گويد:
«غير از مجلّه مکتب اسلام، نشريّه ديگرى هم - باز بدون امتياز - به نام نجات نسل جوان منتشر کرديم که بعداً به صورت مجموعه کتاب هاى متنوّع و گسترده درآمد. قسمت زيادى به قلم من بود و قسمت ديگرى هم به قلم برادران و دوستان. نشريّه نجات نسل جوان آن طور که از نامش پيداست هدفش مسائل جوانان بود و واقعاً نجات از چنگال مفاسد آن زمان را تعقيب مى کرد و اين نشريّه، تضادّ بيشترى با دستگاه طاغوت داشت. آنها روى کلمه نجات نسل جوان خيلى حسّاس بودند و مى گفتند: نجات از چى؟ مگر نسل جوان را در اين جامعه چه خطرى تهديد مى کند که شما مى خواهيد نجاتش بدهيد؟! اين را اضافه کنم که آنها دل بسته بودند به اين که جوانان را منحرف کنند چون مى دانستند که لشکر انقلاب بالاخره از نسل جوان خواهد بود و اگر نسل جوان به فساد و تباهى کشيده شود آنها به هدفشان خواهند رسيد. بنابراين برايشان خيلى سنگين بود که کسى بخواهد نسل جوان را نجات بدهد. به هر حال استقبال زيادى از اين نشريه از سوى جوانان شد. فوق العاده استقبال کردند و من بسيار خوشحال بودم. نامه هايى که براى ما از سوى جوانان رسيد از يک سو بسيار اميدوار کننده بود و از يک سو هم خبر از عمق فاجعه در نسل جوان و در آن زمان داشت. يکى از کارهاى مهمّ ما جواب دادن به سؤالات جوانان شده بود و بايد عرض کنم من در اين مدّتى که با اين مسائل تا حدّ زيادى کار داشتم تدريجاً متخصّص مسائل جوانان شدم، با عقده هاى فکرى آنها آشنا شدم و آگاهى زيادى نسبت به مسائل جوانان پيدا کردم و بايد عرض کنم اين آگاهى در فتاوايى که امروز دارم بسيار مؤثّر است و سعى مى کنم در فتاوا تا آن جايى که مى توانم و ادلّه شرعى به من اجازه مى دهد عقده ها و مشکلات نسل جوان را بگشايم و خدا را شکر مى کنم که اين مسائل براى من پيش آمد تا شناختى درباره اين قشر بسيار فعّال و حسّاس جامعه پيدا کنم و در مقام فتوا هم به سهم خود بتوانم با ملاحظه ادلّه شرع عقده گشايى کنم».

رؤياى صادقه از مرحوم تربتى
در پايان اين بخش جا دارد به رؤياى صادقه اى اشاره شود که بعضى از فضلا آن را بلاواسطه از واعظ معروف مرحوم تربتى (رحمه الله) نقل مى کند، مى گويد:
روزي آن مرحوم بالاي منبر اين چنين گفتند:
خواب ديدم نهري را که آبش به سرعت داخل باتلاق بسيار آلوده و کثيفي مي شد، با کمال تعجب ديدم قلب هاي زيادي از انسانها داخل اين نهر، به سوي باتلاق روان بود! عده اي از فضلاي معروف حوزه را ديدم که يکي پس از ديگري و به سرعت قلب ها را مي گرفتند و آن را شستشو مي دادند و از نهر خارج ساخته، مانع ورود آن به باتلاق مي شدند، تنها يکي از آنها را شناختم و آن مکارم شيرازي بود!
آن روز مرحوم تربتى از اين خواب به عنوان رؤياى صادقه ياد کردند و تمام بحث آن روزشان بر محور قلب و آفت هايى که سبب تيره شدن آن مى شود و مباحثى از اين قبيل دور مى زد.